پيوندها
نويسندگان اندکی صبر فرشته روی من، ای آفتاب صبح بهار مرا به جان می از این آب آتشین دریاب!
گر چه شب تاریک است دل قوی دار ، سحر نزدیک است برچسب:, :: :: نويسنده : پارسا
ايران اگر ويران شُدَست، برخیز آبادش کنیم بغضی اگردرسینه هست بگذار فریادش کنیم ايرانیـــــــان آزاده اند ذلت نبودست سهمشان ايران اگر بیـــــــداد شد باید پر از دادش کنیم جان میدهد مام وطن زیر سُم این بی سَـــران مُرداد خـــاک خویش را باید اَمُـردادش کنیـم صد بند بر پاهای ما بستند، برخیز ای جوان بـــــــــــگذار تا با همدلی از بند آزادش کنی برچسب:, :: :: نويسنده : پارسا
قبری ست که از خانه ی من شیک تر است برچسب:, :: :: نويسنده : پارسا
آزادی شهر از حصارش پیداست از کینه ی چوبه های دارش پیداست فردای من و تو باز هم تاریک است سالی که نکوست از بهارش پیداست برچسب:, :: :: نويسنده : پارسا
بازیچه دست یار بودن عشق است برچسب:, :: :: نويسنده : پارسا
دیدم تو را ویران شدم دیدم تو را حیران شدم انصاف ده ای بی وفا تا کی کنی بر من جفا تا پر کشم من سوی تو آواره ام در کوی تو مرهم بنه بر زخم من زان می بنه بر جام من آن می که ویران می کند دنیا پریشان می کند دانی کدام می گویمت گوش کن چنین من گویمت « من آن دم که از جام چشمانت شراب نگاهت نوشیده ام مست عالم گشته ام» برچسب:, :: :: نويسنده : پارسا
رهروان خسته را احساس خواهم داد
برچسب:, :: :: نويسنده : پارسا
پر کن قدح شوق از خمره نگاهت، که می خواهم امشب مستانه برقصم، آواره بگردم، بیگانه بمیرم ؛ در می خانه دل مست بنشینم و با یاد صدایت آن قدر بخوانم تا غافل از آواره گه می خانه بمیرم ؛ از سنگ نگاهت بت خانه بسازم، بالاتر از بودا و یهودا و اهورا آن قدر پرستم تا ملحد و کافر در گوشه ی بت خانه بمیرم ؛ عمری حیران و پریشان گشتم در این شهر،پیدا نکردم پروانه تر ازمن سوزاننده تر از تو، می خواهم امشب بی شمع و پروانه بمیرم ؛ بی تو ای یار! عقل و هوشم به چه کار آید،بگذار به یغما برد، غم دوریت آن ها را، که می خواهم امشب مجنون و دیوانه بمیرم ؛ ای ناز فرشته! بال بگشا و از این تنگ قفس دور شو که من ، چون مرغک بال و پر شکسته ، می خواهم در طوفان جور زمانه بمیرم! « پارسا » برچسب:, :: :: نويسنده : پارسا
من ، مستم. فرياد رسا!
« سیاوش کسرائی » برچسب:, :: :: نويسنده : پارسا
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم پر پروانه شکستن هنر انسان نیست گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم ...برچسب:, :: :: نويسنده : پارسا
می نویسم باران ،تو بخوان اشک هایی که شبانگاه به یاد تو چکید و کسی هیچ ندید می نویسم طوفان، تو بخوان گل پرپر شده جان که به سودای نسیم به ره باد نشست می نویسم جنگل، تو بخوان دست بر گیسوی آشفته ی خود کش که شبی مرغ بی تاب دلم در خم این گوشه دنج ،پر گشودن آموخت می نویسم آهو، تو بخوان حال افشان بنما طره مشکینت را که نسیم سحری منتظر است و جهانی ز دل شب به نسیم سحری چشم به ره ..... « گروس عبدالملکیان » برچسب:, :: :: نويسنده : پارسا
صبر كن چشم من از ديدن تو سير شود، بعد برو يا كه دل پاي غمت بسته به زنجير شود، بعد برو شعله عشق تو افتاده به ناگاه، به كاشانه دل صبر كن اين شعله زمين گير شود، بعد برو خواب ديدم كه بهار است و تو زيبا، چمن آراي مني صبر كن خوابِ منِ غمزده تعبير شود، بعد برو رفتي و آينه دل همه زنگار كدورت بگرفت بگذار آينه فرسوده و دلگير شود، بعد برو
![]() ![]() |