پيوندها
نويسندگان اندکی صبر فرشته روی من، ای آفتاب صبح بهار مرا به جان می از این آب آتشین دریاب!
دیدم تو را ویران شدم دیدم تو را حیران شدم انصاف ده ای بی وفا تا کی کنی بر من جفا تا پر کشم من سوی تو آواره ام در کوی تو مرهم بنه بر زخم من زان می بنه بر جام من آن می که ویران می کند دنیا پریشان می کند دانی کدام می گویمت گوش کن چنین من گویمت « من آن دم که از جام چشمانت شراب نگاهت نوشیده ام مست عالم گشته ام» برچسب:, :: :: نويسنده : پارسا
تو مرا یاد کنی یا نکنی؛ باورت گر بشود یا نشود؛ حرفی نیست ..... نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست .... ! برچسب:, :: :: نويسنده : پارسا
رهروان خسته را احساس خواهم داد
برچسب:, :: :: نويسنده : پارسا
من گل را با خارش دوست دارم و عشق را در هجرش؛ چه معنا یابد سفیدی بدون سیاهی و زندگی بدون روانشناسی؟ شاید سیاهی به تابلوی زندگیت گنتراست بخشد اما همیشه لکه سیاهی در تابلوی زندگیت وجود دارد.
برچسب:, :: :: نويسنده : پارسا
«آنگاه که چشمانت با وسعت یک دنیا خورشید پرتو های نگاهش را بر سرزمین دلم تاباند و ساکنانش را وادار به پرستش کرد، شاید مردم شهر نمی دانستند که ماه شب تنهاییم نیز نورش را از آن گرفته بود..... » « پارسا » برچسب:, :: :: نويسنده : پارسا
شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود. برچسب:, :: :: نويسنده : پارسا
بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند،تا آیندگان ندانند بیعرضگانِ این بخش از تاریخ ما بودهایم!! برچسب:, :: :: نويسنده : پارسا
پر کن قدح شوق از خمره نگاهت، که می خواهم امشب مستانه برقصم، آواره بگردم، بیگانه بمیرم ؛ در می خانه دل مست بنشینم و با یاد صدایت آن قدر بخوانم تا غافل از آواره گه می خانه بمیرم ؛ از سنگ نگاهت بت خانه بسازم، بالاتر از بودا و یهودا و اهورا آن قدر پرستم تا ملحد و کافر در گوشه ی بت خانه بمیرم ؛ عمری حیران و پریشان گشتم در این شهر،پیدا نکردم پروانه تر ازمن سوزاننده تر از تو، می خواهم امشب بی شمع و پروانه بمیرم ؛ بی تو ای یار! عقل و هوشم به چه کار آید،بگذار به یغما برد، غم دوریت آن ها را، که می خواهم امشب مجنون و دیوانه بمیرم ؛ ای ناز فرشته! بال بگشا و از این تنگ قفس دور شو که من ، چون مرغک بال و پر شکسته ، می خواهم در طوفان جور زمانه بمیرم! « پارسا » برچسب:, :: :: نويسنده : پارسا
من ، مستم. فرياد رسا!
« سیاوش کسرائی » برچسب:, :: :: نويسنده : پارسا
بیا ره توشه برداریم قدم در راه بگذاریم کجا؟هر کجا که پیش آید، بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما، زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر. بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: زود وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد: دیر! « فریدون » برچسب:, :: :: نويسنده : پارسا
![]() ![]() |